الشيخ أبو الفتوح الرازي
147
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
أحد سواء ، كان غنيّا أو فقيرا ، به آن ننگرد كه مرد توانگر باشد بر او گواهى ندهد به حق يا درويش باشد براى او ندهد گواهى به حق ، براى آن كه ولىّ هر دو خداست و خداى به هر دو اوليتر است . و قوله : * ( فَاللَّه أَوْلى بِهِما ) * ، و نگفت به ، براى آن كه ولايت او بر هر دو هست از توانگر و درويش . و بعضى دگر گفتند : براى آن كه جملهء فقرا و اغنيا را خواست نه توانگرى را بعينه [ يا درويشى را بعينه ] ( 1 ) ، و بعضى دگر گفتند : او به معنى واو است در اين آيت و بعضى دگر گفتند : چون هر دو در آيت مذكوراند ، روا باشد تثنيه كنايت كردن ، چنان كه : وَلَه أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِكُلِّ [ واحِدٍ ] ( 2 ) مِنْهُمَا ( 3 ) . و قوله : * ( فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى أَنْ تَعْدِلُوا ) * ، در او چند وجه گفتند ، يكى آن كه : * ( فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى ) * في ان تعدلوا ، متابعت [ هوى ] ( 4 ) نكنى ( 5 ) در آن كه عدل كنى ( 6 ) يعنى در باب عدل و ترك عدل متابعت هواى خود مكنى بل متابعت رضاى خدا كنى . قولى دگر آن است : هربا من ان تعدلوا در باب آن كه از عدل بگريزى ( 7 ) او لئلَّا تعدلوا ، كما قال تعالى : يُبَيِّنُ اللَّه لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا ( 8 ) ، و المعنى لئلَّا تضلَّوا . وجه سهام ( 9 ) آن است : * ( فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى ) * لتعدلوا ، متابعت هوا مكنى تا عدل كرده باشى ( 10 ) ، و « لام » و « ان » متعاقب باشند ، يقال : جئتك ان تكرمني و لتكرمني ، و معنى آن كه ( 11 ) به ترك هوا به عدل رسى ، و اين قول زجّاج و فرّاء است . و قوله : * ( وَإِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا ) * ، و اگر مطل كنى ( 12 ) و در پيچى ( 13 ) يا اعراض كنى ( 14 ) و عدول . در او چند قول گفتند : يكى آن كه مراد به آيت حكّام و قضاتند ، يعنى شما كه قاضيانى ميل مكنى على احد الخصمين و اعراض مكنى از خصم ديگر ، و اين
--> ( 1 ) . اساس ندارد با توجّه به وز ، تب ، مر ، لت و سياق عبارت افزوده شد . ( 2 ) . اساس ندارد با توجه به قرآن مجيد افزوده شد . ( 3 ) . سورهء نساء ( 4 ) آيهء 12 . ( 4 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد . ( 5 ) . تب ، مر : مكنيد . ( 6 ) . تب ، مر : كنيد . ( 7 ) . تب ، مر : بگريزند . ( 8 ) . سورهء نساء ( 4 ) آيهء 176 . ( 9 ) . تب ، مر : سيوم . ( 10 ) . تب ، مر : باشيد . ( 11 ) . آج ، لب ، مر ، لت به . ( 14 - 12 ) . تب ، مر ، لت : كنيد . ( 13 ) . تب ، مر ، لت : در پيچيد .